خرید بک لینک
حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون فریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت انگشتری حاجت مهریست سلیمانی رهنست به پیش تو از دست مده صحبت بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی کو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه چرنده و پرنده لنگند در این حضرت ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت از نیست برآوردی ما را جگری تشنه بردوخته ای ما را بر چشمه این دولت خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند در جزو ببین کل را این باشد اهلیت در غوره ببین می را در نیست ببین شی ء را ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید خاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگی کاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت 327 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده ست بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده ست عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده ست نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده ست پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده ست 328 بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری صد رطل درآشامم بی ساغر و بی آلت مرغان هوایی را بازان خدایی را از غیب به دست آرم بی صنعت و بی حیلت خود از کف دست من مرغان عجب رویند می از لب من جوشد در مستی آن حالت آن دانه آدم را کز سنبل او باشد بفروشم جنت را بر جان نهم جنت 329 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست بیایید بیایید که دلدار رسیده ست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریده ست همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست 330 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همی گشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید بگریختم از خانه خمار مرا یافت بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت گفتم که در انبوهی شهرم کی بیابد آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست وی بخت که آن طره طرار مرا یافت دستار ربود از سر مستان به گروگان دستار برو گوشه دستار مرا یافت

برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت: 21:35

هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست میی کز جام جان نبود پلیدست زهی مجلس که ساقی بخت باشد حریفانش جنید و بایزیدست خماری داشتم من در ارادت ندانستم که حق ما را مریدست کنون من خفتم و پاها کشیدم چو دانستم که بختم می کشیدست 342 مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست ز کار و کسب ماندم کسبم اینست رخا زر زن تو را دینار اینست نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل چه چاره فعل آن دیدار اینست گل صدبرگ دید آن روی خوبش به بلبل گفت گل گلزار اینست چو خوبان سایه های طیر غیبند به سوی غیب آ طیار این ست مکرر بنگر آن سو چشم می مال که جان را مدرسه و تکرار اینست چو لب بگشاد جان ها جمله گفتند شفای جان هر بیمار اینست چو یک ساغر ز دست عشق خوردند یقینشان شد که خود خمار اینست گرو کردی به می دستار و جبه سزای جبه و دستار اینست خبر آمد که یوسف شد به بازار هلا کو یوسف ار بازار اینست فسونی خواند و پنهان کرد خود را کمینه لعب آن طرار اینست ز ملک و مال عالم چاره دارم مرا دین و دل و ناچار اینست میان گر پیش غیر عشق بندم مسیحی باشم و زنار اینست به گرد حوض گشتم درفتادم جزای آن چنان کردار اینست دلا چون درفتادی در چنین حوض تو را غسل قیامت وار اینست رخ شه جسته ای شهمات اینست چو دزدی کردی ای دل دار اینست مشین با خود نشین با هر که خواهی ز نفس خود ببر اغیار اینست خمش کن خواجه لاغ پار کم گو دلم پاره ست و لاغ پار اینست خمش باش و در این حیرت فرورو بهل اسرار را کاسرار اینست 343 ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بی روشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست شما را بی شما می خواند آن یار شما را این شمایی مصلحت نیست چو خوان آسمان آمد به دنیا از این پس بی نوایی مصلحت نیست در این مطبخ که قربانست جان ها چو دونان نان ربایی مصلحت نیست بگو آن حرص و آز راه زن را که مکر و بدنمایی مصلحت نیست چو پا داری برو دستی بجنبان تو را بی دست و پایی مصلحت نیست چو پای تو نماند پر دهندت که بی پر در هوایی مصلحت نیست چو پر یابی به سوی دام حق پر که از دامش رهایی مصلحت نیست همای قاف قربی ای برادر هما را جز همایی مصلحت نیست جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی در این جو آشنایی مصلحت نیست خمش باش و فنای بحر حق شو به هنبازی خدایی مصلحت نیست 344 به جان تو که سوگند عظیمست که جانم بی تو دربند عظیمست اگر چه خضر سیرآب حیاتست به لعلت آرزومند عظیمست

برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت: 20:53

صفحه بندی